آرشیو
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
آبان ۸٥
امرداد ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
امرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
لینک دوستان
به یاد او
شب برفی
بی هم اما با هم
عصیان نسل جوان
همنفس وبلاگ
" اگه خدا تا لبه پرتگاه بردت ، بدون یا از پشت گرفتدت یا همون لحظه پرواز رو یادت میده"
اما من چیزی روی شانه هایم نمی بینم ، نه دست و نه بال !. نمیدانم خداوند چه تصمیمی در مورد من گرفته. فقط میدانم هر لحظه به پرتگاه نزدیکترم میکند.آخرش چه میشود ؟ فقط خودش میداند..... گاهی اوقات فکر میکنم یا او آنقدر بالاست یا من آنقدر پایینم که فراموشم کرده!...
ای کاش رویای پرواز را فراموش میکردم و سقوط را باور... ای کاش درک میکردم که سراب هیچ گاه به واقعیت تبدیل نمی شود. .. وقتی می بینم اما باور نمیکنم ، درک می کنم ، اما قبول نمیکنم ... شک میکنم مبادا ترس از سقوط توهم بر جانم ریخته باشد؟!..
اما امروز شنیدم که خداوند فرموده :" ای پسر عمران! هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آنچنان به سخنان او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم . اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من !."
قلبم میلرزد ، احساس میکنم خداوند، از رگ گردن که نه از تپش های قلبم نیز به من نزدیکتر است.حالا گرمای روی شانه هایم را حس میکنم .اما بی آنکه نگاهشان کنم ، دیگر حتم دارم که بالهایی برای پرواز و یا دستی برای گرفتن ام گرمشان کرده ....
زینب - چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ پيام هاي ديگران
ناودانها شرشر دلتنگی ست.
باران یک سره ٬ با شتاب می بارد .بر من ٬ بر شهر ٬ بر آدمها ٬ دلهایشان٬ همه خیس می شود.شادی و غم درهم آمیخته سر خورده و از ناودانها بر قلبم می ریزند.بوی باران ٬ بوی دیوارهای کاهگلی باران خورده٬ بوی سبکی٬ بوی کاغذهای نو وخط نخورده.....
باران که میآید حس میکنم باید عاشق باشم.دانه دانه اش وقتی بر شیروانی شب می افتند٬ حسی عجیب را در دلم مینوازند. انگار چیزی در درونم به تقلا می افتد. اما هرچه فکر میکنم مدتهاست مرا دیگر با عشق کاری نیست...
باران که میاید فکر میکنم٬ اگر قلبم را زیر باران می گذاشتم حتماْ دنیا برایم رنگ دیگری میگرفت٬ اگر روحم زیر باران جا می ماند حتماْ زندگی شادمانه برایم دست تکان میداد..اگر اتاقم دیوار نداشت حتم دارم که با باران یکی میشدم٬ مثل گلهای بهار نارنج که از دور برایم لبخند میزنند....
زینب - پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦ پيام هاي ديگران
دیگر این روزها هیچ چیز مثل قبلها نیست.!!
دور میز که می نشینم همه را می شناسم ٬بعضی ها را کمی بیشتر ...شاید به اندازه ۱۷ سال
شاید بد نباشد اگر بگویم با هم بزرگ شدیم روزهای خوشی مان را...روزهای مدرسه را..
روزهایی که همه ۷ ساله بودیم...همه ۱۰ ساله..همه۱۵ ساله....همه ۱۸ ساله...
هر روز صبح ساعت ۷ سلام ...ساعت ۳ خداحافظ!....و چه دنیایی بود از ۷ تا ۳ !!!
چهره تک تکشان را که می نگرم.. میدانم که همه را می شناسم....
اما به چشمهایشان که میرسم...دیگر مطمئن نیستم...
یادم میاید آنروزها که از ۷ تا ۳ میامدیم ٬ روی این چهره ها چشمهای دیگری بود
آنروزها وقتی از عشق می گفتی ٬ برق می افتادند و میزبان لبخند میشدند
اما حالا سرد تو را می نگرند..گویی یا عشق رافراموش کرده اند
و یا زندگی به آنها زودتر آموخته که :چشمها را باید شست....جوردیگر باید دید
دور میز که مینشینم احساس غریبی میکنم با آنهایی که می شناسمشان...
با آنهایی که حالاهمه ۲۴ ساله ایم ...و شاید به اندازه ۲۴ سال از هم دور
دلم که میگیرد می روم گوشه ای از باغ کمی دورتر...
جایی که تنها چهره ها یی را که میشناسم ببینم نه چشمهایی را که دیگر مطمئن نیستم
و استکان چایم را به یاد آنروزها سر میکشم.....
زینب - شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥ پيام هاي ديگران
می دانم
بالاخره آن روز خواهد آمد
روزی که فقط من باشم و تو
در محضر خدا
بدون هیچ واسطه
رو در رو
تا برایت بگویم از این روزها
اما نه
آنروز باز هم خموش خواهم ماند
قلبم خود، خواهد گفت برایت
لحظه شکستنش را
و در چشمانم خواهی خواند
تلاطم درونم را
می دانم ،
دستانم آنروز هم می لرزند
وقتی ببینمت
و قلبم فرو میریزد
وقتی به چشمانت خیره شوم
اما مطمئن باش که یکبار هم که شده
شرم را فراموش خواهم کرد
تا بنگری عشق را
که از پس سالها و اززیر خروارها خاک
هنوز گرم است و طغیانگر
آنروز،
باز هم قضاوت را به تو خواهم سپرد
فقط یادت باشد ،
اینبار
فراموش نکنی خدا را

میشد صبور ماند
اگر چشمهای تو
تنها نمیگذاشت مرا
تا ستاره ها همراهیم کنند٬ دلداریم دهند
ای باعث تمام تشویشهای من
اکنون بنگر٬
اینگونه ام صبور
زینب - جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤ پيام هاي ديگران


نیستی و من آرامم .
خیالت نیست و ٬
خود را در کوچه های بی خیالی گم کرده ام ....
اما نمیدانم به یکباره ، درست وقت گذر از پیچ آخرین کوچه ،
رد پایت چگونه تا انتها می دود و نامت بن بستی می شود ..
نیستی و من آرامم .
خیالت نیست و من آرزوهای خود را
درست وقتی که چشم در چشم حسرت دوخته بودم ،
چه خوب گم کرده ام .
اما نمیدانم نامت چگونه می آید ،
با دستی پراز تصویر نداشته هایم...
نیستی و من آرامم .
نامت ، خیالت ..نیست و من آرامم .
اما می آید ، نامت و خیالت می آید و مرا بر می آشوبد .
همیشه درست وقت دل کندن می آید ...
اما ، اگر از آن من نیست نامت ٬ رهایم کن .
اگر ماندنی نیست خیالت ٬ رهایم کن .
دیگر میا و تلخی تقدیر را ،
همچون پاره های آتش خفته در خاکستر فراموشیم ،
دوباره بر جانم مریز ...
نامت هنوز آشوبگرست و خیالت هنوز شیرین .
ديگرمیا و مرا که می گریزم از این شیرین آشوبگر ،
بیش از این در دام حسرت مینداز.
مرا می نگرند و از تو برایم می گویند ،
تا عمق قلبم را می نگرند،
نفس های به شماره افتاده ام را می شمارند ،
و درست در آخرین لحظه ،
مرا می نگرند و از خودم برایم می گویند ...
نکند که فراموش کرده باشم نداشته هایم را ..
نکند که شیرینی نامت ،خیالت ٬را بر جانم ریخته باشد ....
نکند که نامت و خیالت باشد ، ومن آرام باشم ....
زینب - یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤ پيام هاي ديگران

بی تابم،
سخت بی تاب .
دلتنگی سخت مرا در بر گرفته.
آتشی است در درونم که قلبم را می گدازد.
بغضی است بر جانم که چشمانم را رهانمی سازد .
چه کنم تلاطم روحم را ...چه کنم دلشوره وجودم را ...
چه کنم سرگشتگی ام از دورﻴت را ...
چه کنم چشمانم را تا مرا در آرزوی نگاهت نگذارند .
چه کنم لحظه ها را تا اﻴن چنين شتابان نگريزند و حسرت را به نگاهم نسپارند ...
حضورت تسکين است وترديد و نبودت درد است و يقين .
ترديد فرصت هايم را مي ربايد و يقين آرزوهايم را به دست باد مي سپارد .
دلتنگم ،
سخت دلتنگ ..
تنهايي سخت مرا در بر گرفته ...
زینب - دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤ پيام هاي ديگران
تنها خداوند بود و خداوند . و خداوند نوری را خلق کرد که از تلألو انوارش جهان و جهانیان راپدید آورد ؛ و نام آن نور واحد را مادر نهاد . اما احدی این راز عظیم را درک ننمود . پس خداوند عشق را آفرید تا تنها در سایه آن نور متجلی گردد و ذره ای از عظمت وجودیش رادر دل کائنات و جهان و جهانیان به تصویر کشد .
و آن هنگام بود که هر چه خاک بود و افلاک هر چه آب بود و روشنی سر به پیش آورده تاچشم را و دل را به زیر پایش بیفکنند .
اما خداوند بهشت را آفرید ، تنها به بهانه آنکه زیر قدوم سراسر نور مادر گسترده گردد مادری که مادر پدر بود ؛ مادری که خداوند او را فاطمه (س) نامید .
ولادت پر برکت حضرت فاطمه (س) رو به همه تبريک ميگم .و همين طور روز عزيز مادر رو .
زینب - پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤ پيام هاي ديگران
چطور می توان شاخه های ظریف و شکننده احساس را فقط و فقط به دست نسیم سپرد ؟!
چرا که برگی هر چند کوچک ، تکه ایست از روحی پاک که دیگر هیچ گاه به شاخه
باز نخواهد گشت .
برگی دیگر خواهد روئید ، اما درخت تا ابد آنچه را که از کف داده از یاد نمی برد.
خطوطی لرزان که سنگی کوچک در دل رودی خروشان می نشاند ، اگرچه
در گذر امواج رو به فراموشی سپرده خواهد شد ، اما سنگ هرچند ناچیز ،
تا ابد در دل رود به یادگار خواهد ماند .
زینب - دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٤ پيام هاي ديگران
این روزها درونم سرد و خالیست .هیچ رویایی کودکان احساسم را در آغوش نمی گیرد . من مانده ام با خنجر نفرتی که هجوم بی رحمانه کلامها به دستم داده .خنجر نفرتی که تا ابد در عمق روحم خواهد ماند .
این منم که از همه چیز خسته ام یا این دست تقدیر است که در برابرم خالی خالیست ! شاید اگر گلهای قاصد نیز به سویم آیند تا محمل آرزوهایم گردند . تنها با چشمانی سرد و خاموش حتی بدون قطره ای اشک به آنها پشت کرده و آرزوهایم را به زیر پا اندازم .
نمی دانم آیا آفتاب صبح فردا می تواند بر قلب تاریکم بتابد؟
زینب - سهشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤ پيام هاي ديگران

نمی دانم چرا به ستاره ای کوچک و لرزان بودن قانعم
و خيال ماه شدن را ندارم !
يا اگر هم خيالی هست .. ابرهای تيره بی خيالی ماه
آرزوهايم را می ربايند.!!!!
زینب - جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٤ پيام هاي ديگران

